از در میام تو. مامان رو میبینم.
سلام می کنم.
می گه : یه لیوان آب بده.
می گم : ببینا! یه سلام کردم!
می گه : جواب سلام گرگ بی طمع نیست!!! :دی
پ.ن : آدم همچین که موقع امتحاناش می شه یادش می افته که یه وبلاگ خاک گرفته داره!
امتحان هام که تموم شدن.
این از وضع اس ام اس ها ... این از وضع مسنجر ...
حرف زیاد دارم که
گفتن نگم!!
خدای ناکرده اثر می گذارم!
راستی کسی اون آقای دولت عدالت محور رو ندیده؟ پشت تریبونی ... جلوی دوربینی.. جایی!
از صبح چیزی نخوردم!
********
فعلاً در جنگ سرد به سر می بریم.
یکشنبه 6 خرداد
مرتبط :
*یک فیلم از درگیریهای دانشکده علوم اجتماعی
۲- این یک رویداد واقعی است:
من : ... ۹۸ ۸۸ ( کنایه از شماره گرفتن)
مامان: بفرمایید.
من: سلااااام .. چه طوری؟ خسته نباشی! چه خبرا؟
مامان: ممنون. هنوز دانشکده نرفتی؟
من: نه. کم کم در میام. خب. خودت چه ط.ری؟ نامه ای که ترجمه کردم رو فرستادین؟
مامان: معلوم هست تو دوباره چی می خوای؟
من: اِِِاِاِ! مامان! چرا فکر می کنی وقتی من باهات مهربونم حتماْ معنیش اینه که ۵ تومن پول لازم دارم؟! من فقط تماس گرفتم حالتو بپرسم!
مامان: که این طور! از تو کشو بردار. بیشتر نه!
من: قربونت برم. خداحافظ.
۲.۵- همیشه هم این طور نیست!
۳- بیانیه ی تهدید آمیز انجمن اسلامی که خطاب به مسئولین دانشگاه نوشته بودن رو می خوندم...
با خودم گفتم :
تهدید می کنند ... پس هستند!
بلافاصله صدای شکستن شیشه اومد.
عجب! این طوفان تهران برای دانشکده ی ما هم خرج تراشید!
۴- این آقای دولت عدالت گستر چرا این قدر سرعت عملش رفته بالا؟ ساعت چند بود که گفت اگر قاهره بخواد تا آخر وقت اداری (فکر کن!!) سفارتمون رو در قاهره دایر می کنیم؟!!
۵- اینجا هم خواهیم نوشت. فضا قدری متفاوت خواهد بود!
عجب اوضاعی شده ها! دستم به نوشتن نمی ره.
چند باری هم خواستم بی خیال نوشتن بشم اما این دفعه فرق می کنه. خارج از هر چهارچوبی دارم می رم سفر.
روح مثل تن نیست که آدم دلش بیاد زیادی بهش سختی بده. روح من استراحت می خواد. بهونه زیاد می گیره.
به خودم گفتم رها شو دختر!
به یک زندگی بدون درس و کار و موبایل و رفیق و پلیر و لپ تاپ و امتحان و مسنجر و ویزا و مقنعه فکر می کنم.
به یک زندگی پر از تولستوی و اشتاین بک و سجده و موج و پنیر و سبزی و دوچرخه و ابر و گلیم فکر می کنم.
حرف من یک چیز که بیشتر نیست... من می گم تو این دنیایی که قرار نیست کسی بهم فرصت بده، دست کم خودم نباید فرصت ها رو از خودم بگیرم. بد می گم؟!
دلم دین می خواهد. دین صرف!
برای فرد فرد آدمها که در دنیا زندگی می کنند، دین وظیفه ای دارد. و با آن شعور دینی است که انسانها رشد می کنند و مانند هرآنچه در زندگی می بینیم آدمها نیز بلوغ خود را باید مدیون دین بدانند.
ماهیت اصلی دین، حقایق است. حقایقی که بر تاریکی ها پرتو افکنده و زیباترین کاری که انسانها می توانند انجام دهند ایمان به این حقایق و در کل به دین است.
ما رفتیم.
تا بعد!
مصطفی مستور را دیروز قرار بود ببینم. به تهران نرسیدند قرار به روز دیگری موکول شد. این ملاقات، از آن ملاقات های شیرین خواهد بود. و نمی دانم چرا دوست دارم برای رسیدن روز ملاقات نخود کنار بگذارم و هر روز یکی را جدا کنم!
حس می کردم برای فهمیدن نگاه ها و حالات این آقای خوب، باید روی ماه خداوند را ببوس را دوباره مرور کنم. مثل شب امتحان!
کتاب را دوباره برداشتم و درگیرش شدم ... حکایتی ست درگیری من با این کاراکترها!
- «کلید ها به همان راحتی که در را باز می کنند قفل هم می کنند. مثل این که فلسفه بدجوری در را بسته.»
- «امکان اقدام به خودکشی زمانی به وجود می آید که فرد امکان گریز از وضعیت ناهنجار و دشواری را که در آن گرفتار شده است نا ممکن بداند. موقعیت بحرانی می تواند معضلی باشد که شخص از حل آن ناتوان است یا گمان می کند که ناتوان است. در چنین شرایطی ذهن او برای رهایی از بحران و در واقع برای حل مسئله دو راه حل غیر طبیعی را ممکن است انتتخاب کند. در راه حل اول او می کوشد تا صورت مسئله را پاک کند. در این حالت اگر مانع انسانی وجود داشته باشد معمولاً قتل رخ می دهد. در راه حل دوم، سوژه بنابر دلایلی نمی تواند صورت مسئله را پاک کند. در چنین موقعیتی او اقدام به محو کردن حل کننده ی مسئله می گیرد. در این وضعیت پدیده ی خودکشی رخ می دهد.»
دل من دير زمانی است که می پندارد
دوستی نيز گلی است
مثل نيلوفر و ناز
ساقه ترد و لطيفی دارد
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان اين ساقه نازک را
دانسته بيازارد.
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
چه فقیرند کسانی که از شکیبایی بهره ای ندارند! کدام زخم جز به تدریج بهبود یافته؟ تو خود می دانی که کار ما از روی عقل است نه جادوگری؛ و عقل برای هر کاری مهلت می طلبد!
اندوه من جوهر آسمانی دارد. ضربتش بر همان که بدو دل بسته است می رسد ...
- خونه ی مادر بزرگه می بینم. آخ مخمل! شیرین ترین شخصیت روزهای زندگی من!
- ساعتم کو؟ اینجاست : 1ساعت و 8 دقیقه! خیلی وقت است که به چند بودنش کاری ندارم؛ فقط دلتا ساعت می گیرم!
- «امروز چه روز خوبی بود ... من و مامان و امرسان! » زرشک! مجبور نیستی صدای اونو تا ته زیاد کنی ...!
- مخمل که برا نبات گریه می کنه دلم ریش می شه. آخه نبات مریض شده.
- دیروز چه روز گندی بود! من و دانشکده و سمینار، من ومرگ و گور یا شاید همون منو و اتاق و استفراغ!
- مغز من ...
1- گنجایش همه ی آنها را دارد. (یه ایده آل دور)
2- گنجایش نصف را دارد. ( می تونه درست باشه پس نگهش می داریم)
3- گنجایش نصف را ندارد. (هم ارز با گزینه ی 2. پس هیچ کدوم درست نیست)
4- وقتتو تلف نکن احمق! تستتو بزن.
- صفحه ی 1366. سال تولد خودم را در مغزم می چپانم. در این دقایق زر گون! هنگامی که زاده شدم اصلاً به این فکر نمی کردم که یک روز وقت کم دارم! حتی به این فکر نمی کردم که یک روز وقت کم بیاورم.
- گزافه بمگوی! درست را بخوان! زمان نداری! ( به لحن آقای تجبر – امیدوارم گزافه پارسی باشد)
- نسبت هذلولی به بیضی نسبت برادر دینی است به خواهر دینی خود! در همان مستطیلی که بیضی محاط است، هذلولی مماس است ( با وجود پیش فرض هایی البته).
- اه! آن لعنتی که هیچ وقت کافی نیست. و نخواهد بود هم!
300 تومن های هر روز سید خندان؟ نه.
من خدا را می گویم.
کافی نیست! به واقع باز هم کافی نیست.
خدای من برای من کافی نیست؟
زمان! زمان کافی نیست!
خدا، خدا، کافی نیست؟!
کمه، وقت کمه! تعطیلات ذهنی برای متفرقات ... هیچ وقت هیچ چیز کافی نیست! خدا پس
- تمام!
- درک مطلب:
من در هیچ نمی گنجم و در هر چیز هم حتی!
کدام درک مطلب را به کدامین زبان، یارای درک منی است که به تاراج رفت؟!!
و اینک به یاد خودم! خود از دست رفته ام، 17 شمع روشن می کنم! به یاد 17 بر باد رفته ...
من که خالی شد تا پر شود. از علمی که مطرود شد! از علمی که اعتبارش پوچ تر از هیچ بود. علمی که بر سر دروازه های شهر به دار آویخته شد و هیچ رهگذر عاقلی آب دهانی هم نثارش نکرد!
من مفتخرانه در راه این علم روحم را قربانی کردم و اینک شهید محسوب می شوم.
برای خودم و علمی که شکلات شد! 3 دقیقه سکوت!
فقط 3 دقیقه ...
اگر وقت هست.
تمام!
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
کاش شب ها ننویسم! کاش با آخرین لقمه ی غذا یک والیوم بخورم و بخوابم و خواب ببینم: ایفل، کینگ کونگ، شهر ممنوعه، باغ های معلق بابل. کاش خدا دست نامرئی اش را دراز کند و پایی را که از دختر عراقی توی تلویزیون گرفته، به او بازگرداند. کاش وقتی سوده از کنارم می گذرد، بوی مریم ندهد. کاش چشمان این عفریته ی ونیزی از حدقه دربیاید و این طور از توی تابلو به من زل نزند. کاش این قدر مثل احمق ها فکر نکنم اگر توی کعبه به دنیا آمده بودم، یا زیر دیوار ندبه، یا نوک اورست، یا کف گودال ماریانا، به علم غیب می دانستم که ژاپنی ها به «فوجی یاما» می گویند «فوجی سان»، و پاریسی ها چهار بار و پرووانسی ها دو بار روبوسی می کنند. نمی دانم مادرم باز سر نماز چه خوانده که روحم می خواهد تنها روی مهتابی بخوابد.
وقتی دلم میگیرد ...
انگار ابرها به چشمهایم حسادت می کنند...
و به روزی می اندیشم که
دلم فقط
یک دوچرخه می خواست.
یه راست برم پنج تامو بنویسم که تاخیر بیشتر از این به هیچ عنوان قابل بخشش نیست
1) از دوران کودکیم که بخوام بگم ... بزرگترین معضل زندگیم رفتن به مهد کودک بوده. هر روز صبح چنان گریه و زاری راه می انداختم که دل هر بنی بشری برام تکه تکه می شد. طوری که هنوز هم که هنوزه وقتی می خوام از بابام باج بگیرم بهش می گم : صبح های مهد کودک فرستادنم رو یادت بیار که چه طور نصفم تو بغل شما و نصفم تو بغل مسئول تحویل کودک زار می زدم! و هیچ وقت یادم نمی یاد که بابام بعد از شنیدن این جمله، کاری که ازش خواستم رو انجام نده!
2) تا جایی که یادم میاد مفرح ترین کاری که تو زندگیم کردم این بوده که وقتی یه نفر تو یه مهمونی رسمی داره شیرینی ناپلئونی می خوره، یه حرف خنده دار بزنم و منتظر بشم که همه ی صورت طرف از خاک قند و خامه پوشیده بشه.
3) در طول دوازده سال درس خوندن تو مدرسه هیچ وقت جز کلاس اول و دوم تکلیف انجام ندادم و در طول این سالها به ده مدرسه ی مختلف رفتم.
4) وقتی پشت فرمون باشم دو حالت بیشتر نداره : اول این که تو ماشینم جز خودم کسی هست و دوم این که تنها تو ماشین هستم. در حالت اول همیشه خودم رو با شوماخر اشتباه می گیرم و در حالت دوم می شم هوتن تو تیزرهای راهنمایی رانندگی! در مورد این ویژگیم باید بگم که : No psychological analyze please!
5) بزرگترین موفقیتی که تو زندگیم داشتم این بوده که بالاخره چند ماه پیش به هدفی که 7 سال پیش برای خودم تعیین کرده بودم رسیدم.
من اینقدر ۵ تامو دیر نوشتم که همه ی دوستام دعوت شدن و نوشتن ... حالا برای دعوت کردن یه کمی با مشکل روبرو شدم.
اما مسافر راهی و مهدی ناصری و مهدی معارف و ماندانا و نیمه مرده سابق رو به این بازی دعوت می کنم.